☆هدیه خدا☆

یه هویی اومد

امروز در خوابگاه ابدی قدم میزدم  بی هوا اشک روی گونه هایم  رقصید  اشکی که گواه سوز درونم بود سوزی سوزناکتر از آفتاب سوزان مرداد ماه  ناگهان قاصدکی با ناز و عشوه به سمتم آمد  با خود گفتم شاید این قاصدک  آبی برا آتش درونم باشد  شاید خبری خوش برایم دارد  شاید ...  سلام عزیزای خودم  من اهل شعر و شاعری نیستم البته دوس داشتم که طبع شعر  داشته باشم ولی خب استعدادشو ندارم ولی متن بالا یه هو اومد   
17 مهر 1394

ببخیال

گاهی نیاز داریم بیخیال شویم  بیخیال گدشته  بیخیال آینده  بیخیال احساس  بخیال اگرها و شاید ها  گاهی لازم است بگوییم             هرچه بادا باد        سلام جوجه خوشکلم  آره عزیزم اینجوریاس منم دیگه بی خیال میشم  میگم  هرچه پیش آید خوش آید ... والا به خدا                   فقط شادی رو عشق است  ...
13 مهر 1394

تقدیم به مامان گلم

خلق مادر زیباترین هنرمندی خداست  مادر ! جوانیت را با بچگی هایم پیر کردم  مرا به موی سپیدت ببخش مادر!!! دستان پر مهرت را بوسه باران میکنم مادر !!! مامان گلم  کاش میشد منم مثل تو باشم   دلسوزی های تو رو داشته باشم  از خود گذشتگیهات که حد و اندازه نداره رو داشته باشم  کاش مهر و محبتت تو رو داشته باشم  ولی نه، محال است  پاکی تو رو داشته باشم  مامان جون خیلی شرمندتم نتونستم اونی باشم که تو میخواستی  نتوستم تو رو به رویاهای خیالی که با من ساخته بودی ببرم  ولی باور کن  تمام تلاشمو کردم و باز هم تلاش میکنم  ... مامان جون کف پاهایت را میبوس...
31 شهريور 1394

دلنوشته

در چشمانم تنهایی ام را پنهان میکنم در دلم دلتنگیم را  در سکوتم حرفهای نگفته ام را در سازم غصه هایم را   دل من چه خرد سال است ساده مینگرد  ساده میخندد  ساده میگرید  دل من از تبار دیوار کاهگلی است  ساده می افتد  ساده میشکند  ساده میمیرد  دل من تنهای تنها سخت میگرید  ...
21 شهريور 1394

تقدیم به بازدید کنندگان عزیز

روزگارت بر مراد دلت                      روز هایت شاد شاد  آسمانت بی غبار                  سهم چشمانت بهار  قلبت از هر غصه دور               بزم عشقت پر سرور  بخت و تقدیرت قشنگ           عمر شیرینت بلند  سرنوشتت تابناک           جسم و روحت پاک پاک  ...
21 شهريور 1394